
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند!
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند!
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند!
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب فبولم نمی کند!
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند!
بی تاب از تو گفتنم آوخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی،
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر زخویش حضوری ندیده ام
حق دارم آفتاب قبولم نمی کند!

گفتم تو شيرين منی ..... گفتا تو فرهادی مگر؟!
گفتم خرابت می شوم ..... گفتا تو آبادی مگر؟!
گفتم ندادی دل به من ..... گفتا تو جان دادی مگر؟!
گفتم زکويت می روم ..... گفتا تو آزادی مگر؟!
گفتم فراموشم نکن ..... گفتا تو در يادی مگر؟!
گفتم خاموشم سالها ..... گفتا تو فريادی مگر؟!
گفتم که بر بادم مده ..... گفتا نه بر بادی مگر؟!
گفتم ز چشمت نیافتم ..... گفتا نيفتادی مگر؟!
یه شــب بارون زده و مــن و هــجوم بی کسی
منتظر مونده ام تا تو هــم کــی به دادم برسی
واژه به واژه خـــــط میزنــم شعر بی تو موندنُ
نمیشــــه از یـــــادم بــــره غــــزل از تو خوندنُ
نهــــــــایت حضـــورم تو غــروب بی همنفسی
طلـــوع تـــــرانه ای تو کــــوره راه دلــــواپسی
شــــک نکن، موندنم به پــــــــات یه قصه درازه
یه قماره که عشقُ به سادگی به پات می بازه
تـــــو بهونه ای برای ایــــن عاشـــــق ماتم زده
بـــــا تموم بی مهریات بـــــاز به سراغت اومده
اومــــدم باز با تــــــو بخـــــــونم از یـه راز نگفته
چـه حیف که هنوزم گل ترانه هام نشـــــــکفته
تو سپیـــــــــده دمی که دل، باز هوایِ عشقُ داره
بی تو شبگردی غزل خون تا خروس خونش بیداره
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
کاش دستان قشنگ تو کلبه ی ویرانه ام را آباد می کرد ![]()
ما متولد شده ایم
برای یگانه بودن
دنیا را سرشار از خوبی ها می بینیم
و هیچ گاه اسیر روزمرگ نخواهیم شد!
چون در نگاه ما
خورشید از غرب طلوع میکند!!!!

و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با یک هیچ می شوند کدر.......

