تبليغاتX
آواز قو

آواز قو

د ر د د ل ه ا ی م ن

    

     

       

اگر به سويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم ،نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خيال عشق خوشتر از خيال تو

 

من دلم را به تو دادم ای دوست من کف پای تو با سرخی دل نقش زدم من

 شبم را به تو دادم ای دوست عاشقان قصه دل را به تو گفتند اما قصه من

 سر بی سامانی است من امید دل وامانده خویشم من وفایم من صحرایی

 به کف لولی مستم من به اندازه مجنون تنها من به تنهایی لیلی گریان

 _شعر بس کن! شعر عاشق دل وامانده اوست و در این تنهایی من چه

 دارم که نثار قدمت سازم ای دوست دل من برگ سبزی است تحفه

 درویش    

   تو قبولش کن....  

+ نوشته شده در  ساعت 19:33  توسط مجید   | 

گريه درچشمان من طوفان غم دارد

ولي خنده برلب مي زنم

تا كس نداند راز من

+ نوشته شده در  ساعت 19:17  توسط مجید   | 

 



هفت آسمان را بر درم

وز هفت دريا بگذرم

اي شعله تابان من

هم ره زني هم رهبري

هم اين سري هم آن سري

اي نور بي پايان من

چون ميروي بي من مرو

اي جان جان بي تن مرو

اي ديدن تو دين من

وي روي تو ايمان من

اي هست تو پنهان شده

در هستي پنهان من

چون ميروي بي من مرو

اي جان جان بي تن مرو

اي يار من اي يار من

اي دل برو دلدار من

اي محرم و غم خوار من

اي دین و اي ايمان من

خوش ميروي در جان من

اي درد تو درمان من

چون ميروي بي من مرو

اي جان جان بي تن مرو

 


حقيقت دارد که تو مي‌تواني با دست‌هاي من
سه تار قلم مو را بنوازي و نُت‌هاي رنگ پريده را فيروزه‌اي کني

( بايد بسيار زيسته باشي که اين همه از آسمان آکنده‌اي)

حقيقت دارد که من مي توانم با شعر هاي تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نيايم
( بايد بسيار گريسته باشم که اين همه در واژه هاي تو غوطه‌ورم‌)

تا من بنفشه ها را ميان شب هاي زمستان قسمت کنم ،
تو يک خوشه انگور به صدايت تعارف کن
خطي از شعرهايت را که بخواني ،سال ، تحويل مي شود
(حقيقت دارد که در حضور تو بودن .. هميشه از نبودن زيبا تر است)


اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...

                                «حمید مصدق»



با توام اي سهراب

اي به پاکي چون آب

يادته گفتي بهم

تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟

نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد...

ديگه با چي! کسي رو دلخوش کرد؟؟

يادته گفتي بهم اومدي سراغ من

نرم و آهسته بيا

که مبادا ترکي برداره

چيني نازک تنهايي تو

اومدم آهسته

نرم تر از يک پر قو

خسته از دوري راه

خسته و چشم براه

يادته گفتي بهم

عاشقي يعني دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه

آره تنها باشه

يار غمها باشه

يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم

ميفروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست

دل تنهاييتان تازه شود

ديگه حتي اون شقايق که اسيره قفس سهراب

ساحر يک نفسه

نيست که تازگي بده اين دل تنهاييمان

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت

راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

آره...کاشکي دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب

تو خودت گفتي بهم

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق بهتر است...



مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آن ها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند...

زن جوان:يواش برو من مي ترسم.
مرد جوان:نه، اين جوري خيلي بهتره.
زن جوان:خواهش مي کنم، من خيلي مي ترسم.
مرد جوان:خوب، اما اول بايد بگويي که دوستم داري.
زن جوان:دوستت دارم، حالا مي شه يواش تربروني.
مرد جوان:مرا محکم بگير.
زن جوان:خوب،حالا مي شه يواش تر بري.
مرد جوان:باشه به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري، آخه نمي تونم راحت برونم. اذيتم مي کنه.

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت .

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:46  توسط مجید   | 

 

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم
بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم
آسمان در هر کجا
آیا همین رنگ است؟

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو تنها

+ نوشته شده در  ساعت 18:29  توسط مجید   | 

 

 

خواستن تو نه عشقه و نه عادته

دیدن تو به حرمت زیارته

اما میخوام تو دستای تو گم بشم

فنا شدن در تو برام نهایته

+ نوشته شده در  ساعت 13:19  توسط مجید   | 

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد(من) تمام دنيا هستي.

 

 

گل من گریه مکن

 

که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست

 

قطره ی اشک تو داند که: غم من دریاست

 

گل من گریه مکن

 

سخن از اشک مخواه

 

که سکوتت گویاست

 

از نگه کردنت احوال تو را می دانم

 

دل غربت زده ات

 

بینوایی  تنهاست

 

من و تو می دانیم

 

چه غمی در دل ماست

 

***

 

گل من گریه مکن

 

اشک تو صاعقه است

 

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

 

بیش از این گریه مکن

 

که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

 

من چو مرغ قفسم

 

تو در این کنج « قفس » بال و پرم می سوزی

 

***

 

گل من گریه مکن

 

که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست

 

قطره ی اشک تو داند که :غم من دریاست

 

دل به امید ببند

 

نا امیدی کفر است

 

چشم ما بر فرداست

 

ز تبسم مگریز

 

در دهان تو در غنچه ی لب ها زیباست

 

گل من گریه مکن

 

 

 

تو کیستی که من اینگونه، بی تو بی تابم؟

 

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

 

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

 

بسان قایق سرگشته روی گردابم!

 
--------------------------------------------------------

اگه یه روز بارون بیاد تو به تعداد قطراتی که می تونی در دستت بگیری منو دوست داری

و من به تعداد قطراتی که نمی تونی تو دست بگیری

 دوستت دارم

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

منو ببخش اگه دلم تنگ می شه خیلی برات

منو ببخش اگه نگام گم می شه تو شهر چشات

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم

 اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم 

 منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

منو ببخش اگه تورو می سپارمت دست خدا

 اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

 تو یه فرشته یی و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم 

  ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم 

+ نوشته شده در  ساعت 11:19  توسط مجید   | 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالدین:

پدرت با تو حرف میزند!شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را بفریبد.آن شب است که این الماس،آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.

روزی که چهره یک اشراف زاده بی بند و بار تو را فریب دهد،آن زمان بند بازی ناشی خواهی بود، بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند،بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خورشبختانه بر گردن همه ما می درخشد.اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.

دخترم،هیچ کس و هیچ جیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست.به گمان من تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.

جرالدین دخترم

با این پیام نامه ام را پایان میبخشم،انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بر قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است

+ نوشته شده در  ساعت 19:49  توسط مجید   |