حقيقت دارد که تو ميتواني با دستهاي من
سه تار قلم مو را بنوازي و نُتهاي رنگ پريده را فيروزهاي کني
( بايد بسيار زيسته باشي که اين همه از آسمان آکندهاي)
حقيقت دارد که من مي توانم با شعر هاي تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نيايم
( بايد بسيار گريسته باشم که اين همه در واژه هاي تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را ميان شب هاي زمستان قسمت کنم ،
تو يک خوشه انگور به صدايت تعارف کن
خطي از شعرهايت را که بخواني ،سال ، تحويل مي شود
(حقيقت دارد که در حضور تو بودن .. هميشه از نبودن زيبا تر است)
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...
«حمید مصدق»
با توام اي سهراب
اي به پاکي چون آب
يادته گفتي بهم
تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد...
ديگه با چي! کسي رو دلخوش کرد؟؟
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکي برداره
چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته
نرم تر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم براه
يادته گفتي بهم
عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غمها باشه
يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسيره قفس سهراب
ساحر يک نفسه
نيست که تازگي بده اين دل تنهاييمان
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
آره...کاشکي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب
تو خودت گفتي بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق بهتر است...
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آن ها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند...
زن جوان:يواش برو من مي ترسم.
مرد جوان:نه، اين جوري خيلي بهتره.
زن جوان:خواهش مي کنم، من خيلي مي ترسم.
مرد جوان:خوب، اما اول بايد بگويي که دوستم داري.
زن جوان:دوستت دارم، حالا مي شه يواش تربروني.
مرد جوان:مرا محکم بگير.
زن جوان:خوب،حالا مي شه يواش تر بري.
مرد جوان:باشه به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري، آخه نمي تونم راحت برونم. اذيتم مي کنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت .
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.