تبليغاتX
آواز قو

آواز قو

د ر د د ل ه ا ی م ن

 

می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم ،

 

می روم از میان تمام رویاها

 

رازی ،آوازی ، رازی شبیه به آوازی بیابم .

 

هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگری است ...

 


 

به کسي عشق بورز که لايق عشق

باشد

نه تشنه ي عشق

چون تشنه روزي سيراب مي شود

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم

و پارو زنان به سوی تو فرستادم

وقتی به ساحل نگاه تو رسید

تو چشمانتو بستی

و قایقم غرق شد...

 

 

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقانه هست هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدمکا کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونیا صورتین

دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین

+ نوشته شده در  ساعت 20:2  توسط مجید   | 

نیایش هایی به قلم استاد گرانقدری که به معنای واقعی اسلام رو درک کرد  ...

 « دکتر علی شریعتی »

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند ، حیرتهای

 عظیم به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز  .

خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان : « طبیعت » ،« تاریخ » ، « جامعه » و « خویشتن » رها
 
کن ، تا آنچنان که تویی آفریدگار من ، مرا آفریده ای ، خود آفریدگار خود باشم نه که همچون

حیوان خود را با محیط ، که محیط را با خود تطبیق دهم  .

خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته

است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم . بگذار تا آن را من ، خود
 
انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری  .

خدایا « چگونه زیستن » را تو به من بیاموز « چگونه مردن » را خود خواهم آموخت

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:44  توسط مجید   | 

 

دوستی حادثه است و جدایی قانون ... بیا من و تو .. حادثه آفرین و قانون شکن باشیم .

 

مي دوني ؟

آسمون هميشه آبي نيست ،

هميشه هم صاف نيست !

گاهي ابريه و گاهي باروني !

و از آسمون

هميشه هم بارون نمي باره !

خب ،

اين طبيعتشه !

ولي همون موقعهايي هم كه داره بارون مي باره ،

برو بشين پاي درد دل آسمون .

ببين چي مي گه ؟! چرا داره گريه مي كنه ؟!

دلتو بده به دل آسمون و عوضش ازش چند تا ستاره بگير !

مي دوني ؟

گاهي آسمون پر ستاره است ،

ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره !

اون ستارهء " توء " !

من

اسمشو گذاشتم ستاره ي " تو " !

مي دوني ؟

وقتي با ستاره ي‌ " تو " حرف مي زنم ،

وقتي بهش خيره مي شم يا بهش چشمك مي زنم

هميشه ازم يه چيزي مي پرسه !

مي گه : " دوستم داري ؟ "

ولي ديشب از من يه سوال ديگه پرسيد

گفت : " تو چرا هيچ وقت از من نمي پرسي كه دوستت دارم يا نه ؟ "

منم ازش پرسيدم : تو چي ؟ دوستم داري ؟

مي دوني چي گفت ؟ گفت : " قلبتو بده ! " گفتم : چه جوري ؟

گفت : چشماتو ببند ، يه نفس عميق بكش و خودتو رها كن . قلبت پرواز مي كنه و خودش مياد پيشم . منم همون كاري رو كردم كه ستاره گفت . ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد . مي دوني چي نوشته بود ؟ نوشته بود دوستت دارم ! نوشته ي ستاره ي " تو " رو قلبم موند . هنوزم هست . تا آخرم مي مونه ! چرا ؟ چون بهم گفت : حقيقت هيچ وقت نابود نمي شه ! چون چيزي است كه " بايد " وجود داشته باشه ! "

راستي !

بيا ايندفعه كه داره بارون مياد بريم پشت پنجره و به درد دل آسمون گوش كنيم .

وقتي شب مي شه ، بيا دو تايي به ستاره ها نگاه كنيم .

وقتي مي خوايم بخوابيم بيا با هم به ماه شب بخير بگيم .

و وقتي صبح مي شه ، بيا طلوع خورشيد رو كه پر از عشقه با هم نگاه كنيم !

باشه كه عاشق بمونيم ! تا آخرش !

 

اگرجادویی هم باشد

در دست های ماست

شايد هنوز هم باورت نمي شود كه ما بيشتر از اينها به هم وابسته بوديم. شايد هنوز هم در اين باوري كه چون ساليان سال در كنار هم زندگي نكرده ايم نمي توانيم مثل يك آشنا دست هم را در دست بگيريم. اصلا برايم فرقي نمي كند كه تو چه فكر مي كني. شايد تقدير روزگار چنين بوده كه ما به ياد هم اما تنهايي به مقصدي كه هيچ گاه به آن نيانديشيده بوديم برسيم. حتي برايم تفاوتي ندارد كه مرا به نام دوست صدا بزني يا آشنا! اما مي خواهم تمام دلتنگي ها و دلبستگي هايي را كه به هم داشته ايم كنار يكديگر قرار دهيم و از دوري و دوستي گلي به رنگ بهار پرورش دهيم كه ميان من و تو ساليان سال به رنگ و بوي محبت باقي بماند...!!

دلم نوشت امون بده؛ اگر چه زشت امون بده
بذار بیام؛ جهنمم می شه بهشت امون بده

امون بده فقط يه بار؛ این لحظه هم دووم بیار
گناه نمی شه مهلتی؛ به من بدی بزرگوار

امون بده امون بده؛ بالی تا آسمون بده
من اون بالا رو اوج؛ بی دروغ نشون بده

نگو تو کو؟ خونه کو؟ گلپرای پونه کو؟
نگو سوختیم من و تو؛  اون که می سوزونه کو؟

نگو بسه به يه آه
فرصت ما و نگاه

برای یکی شدن
دستاتو بده به من

+ نوشته شده در  ساعت 19:17  توسط مجید   | 

در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند 

 ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند .

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما پناه بود

 باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود .

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم . 

  اگه بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم

هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم

***

اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم

تو خودت مثـل روز آفتابی هستی اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم

***

می تونستی واسه من يه چاره باشی توی آسـمـون دل سـتـاره بـاشی

اگه شـيـرازه ی من پاشیده از هـم می تونستی گره ی دوباره باش
ی

 

 

 

 

 

وقتي تو نمي توني اونقدري كه محبوبت رو دوست داري بهش بگي پس بهتره كه به جنون برسي و لال بشي و فقط با نگاهت بهش بگي كه دوستش داري ...
اون وقته كه حس عشق رو تو دلت هميشه مثل يه داغ نگه مي داري...
عشق يعني اين ...

+ نوشته شده در  ساعت 10:53  توسط مجید   | 

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند!

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند!

عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

این شهر بی نقاب قبولم نمی کند!

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب فبولم نمی کند!

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند!

بی تاب از تو گفتنم آوخ که قرن هاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی،

با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر زخویش حضوری ندیده ام

حق دارم آفتاب قبولم نمی کند!

گفتم تو شيرين منی ..... گفتا تو فرهادی مگر؟!

گفتم خرابت می شوم ..... گفتا تو آبادی مگر؟!

گفتم ندادی دل به من ..... گفتا تو جان دادی مگر؟!

گفتم زکويت می روم ..... گفتا تو آزادی مگر؟!

گفتم فراموشم نکن ..... گفتا تو در يادی مگر؟!

گفتم خاموشم سالها ..... گفتا تو فريادی مگر؟!

گفتم که بر بادم مده ..... گفتا نه بر بادی مگر؟!

گفتم ز چشمت نیافتم ..... گفتا نيفتادی مگر؟!

   یه شــب بارون زده و مــن و هــجوم بی کسی

 
منتظر مونده ام تا تو هــم کــی به دادم برسی

واژه به واژه خـــــط میزنــم شعر بی تو موندنُ
 
نمیشــــه از یـــــادم بــــره غــــزل از تو خوندنُ

نهــــــــایت حضـــورم تو غــروب بی همنفسی

طلـــوع تـــــرانه ای تو کــــوره راه دلــــواپسی

شــــک نکن، موندنم به پــــــــات یه قصه درازه

یه قماره که عشقُ به سادگی به پات می بازه

تـــــو بهونه ای برای ایــــن عاشـــــق ماتم زده

بـــــا تموم بی مهریات بـــــاز به سراغت اومده

اومــــدم باز با تــــــو بخـــــــونم از یـه راز نگفته

چـه حیف که هنوزم گل ترانه هام نشـــــــکفته

تو سپیـــــــــده دمی که دل، باز هوایِ عشقُ داره

بی تو شبگردی غزل خون تا خروس خونش بیداره
 

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده  
 
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي


 کاش دستان قشنگ تو کلبه ی ویرانه ام را آباد می کرد 

 ما متولد شده ایم

برای یگانه بودن

دنیا را سرشار از خوبی ها می بینیم

و هیچ گاه اسیر روزمرگ نخواهیم شد!

چون در نگاه ما

خورشید از غرب طلوع میکند!!!!

 

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با یک هیچ می شوند کدر.......

                                            

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میاناین همه بیگانه یار من باشی

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آنکه شما غمگسار من باشی

تو ای ستاره وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

من از اهالی عشقم نه از حوالی جبر

خطاست اینکه تو در اختیار من باشی

ولی نه! من که در اینجا دچار پائیزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:22  توسط مجید   | 

 

  »»--(¯`v´¯)--»      »»--(¯`v´¯)--»   »»--(¯`v´¯)--»

دوستت دارم

تو را به جان شقايقها قسم
به تمام دارو ندار زندگيم
و به شکوه تمام لحظه های تنهايی
به قطره قطره ی خونی که به رگهايم جاريست
و به تمام وسعت دنياي خالی از کينه ای که برای خود ساخته ام
به شفافيت دنيای مملو از عشق!
و به موجوديت گلهای سرخ !
به تمام آنانکه دوست داشتن را دوست دارند
و عشق را باور می کنند
به آنهايی که گل عشق در وجودشان بارور است
و حتی به زمستان هم می شکفد !
به سجاده ای که هميشه عطر ياس از آن به مشام می رسد
و حتی به خودت قسم
به تويی که لحظه لحظه های زندگيم را معنا می کنی
تويی که
تصوير گر زيبايی های زندگيم هستی
گل هميشه بهار من !
به خودت قسم
دوستت دارم

 

 »»--(¯`v´¯)--»      »»--(¯`v´¯)--»   »»--(¯`v´¯)--»

 

 

رازی که در عشق است در نیاز نیست

لذتی که در عشق است در هوس نیست

غمی که در عشق است در مرگ نیست

دلی که در عشق است در سینه نیست

اشکی که در عشق است در چشم نیست

امیدی که در عشق است در منتظران نیست

راز عشق لذتی داردکه غم دل داند و اشک منتظر!

  »»--(¯`v´¯)--»      »»--(¯`v´¯)--»   »»--(¯`v´¯)--»

 

دلتنگ نگاتم ، اسير خنده هاتم
می دونم که می دونی عمريه غرق هواتم
من لبريز عشقم ، پُرم از تو را خواستن کاش بدونی من ديوونه سادگی هاتم
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
 
  
 
 
 
 »»--(¯`v´¯)--»      »»--(¯`v´¯)--»   »»--(¯`v´¯)--»
 
 
 
 

روزی که عشق را قسمت می کردند

                                         پرواز را به تو دادند

                                                                    و قفس را به من...

از پشت میله ها آسمان پیدا نیست

                                                     تا جای پای آبیت را تماشا کنم

 

هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید.

بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

 

من به مرگم راضیم اما نمی آید عجل

بخت بد بین از عجل هم ناز میباید کشید

 
 
دوستي از ديدگاه من كلمه مقدسي است . هر كس را كه دوست مي خوانيم يعني پرده افكار خويش و چه بسا قلب خويش را ساده و بي ريا با او قسمت مي كنيم . دوست يعني درختي براي گرفتن خستگي ... تا به حال فكر كرده اي كه چند تن از دوستان خود را سالهاست كه از ياد برده اي ؟ ... مي داني كه شكننده ترين روش براي خراب كردن يك دوستي بي اعتناييست ؟ اين يعني انكار خاطره .. انكار روزگاري كه لبخند زدي ... انكار روزي كه خستگي خود را زير سايه يك درخت مهربان گرفتي .. انكار محبت ... از آن روز كه مرا دوست خواندي ندانسته قلب اندوهناك خويش را به دستهاي قدرتمند تو سپردم تا به نسيم صبح تازگي بدهي نه به باد فراموشي ! نمي دانم مي داني چقدر در اين لحظه عزيز به تو نيازمندم ؟ شايد فكر نكرده باشي كه براي من گاهي هواي نفس كشيدن مي شوي ! اگر مي دانستي تا اين پايه بيرحمانه بي اعتنايي نمي كردي ... شايد فكر نكرده باشي كه « ميل به صميميت نشانه قوت است نه ضعف بلوغ است نه نياز عصبي ...» براي من همين كافيست كه پس از گذشت هزار سال نوري يك روز صداي تو را از كيلومترها آنطرفتر بشنوم كه سلام .... همين كه سلامتي براي من كافيست
خورشيد سادگي و مهر ! غروب نكن .. من به قدرت روح تو نيازمندم ... كاش مي شد عاشق يك دوست شد ! اما انگار دوست ، دوست است و معشوق ، معشوق ... پيام دوست مهر است ... محبت است .... لبخند است ... من مي خواهم تا ابد به رويم لبخند بزني .. عشق يك ستاره است كه به زودي رو به زوال خواهد رفت
در دادگه عشق کنم از تو شکایت

 گویم که کشت مرا دو چشمان قشنگت

 

))))))))))))((((((((((((
 

بیا تا دوستی هایمان را با گلهای سرخ آغاز کنیم

و عشقمان را با یاسها آذین کنیم

بیا تا با هم ماندن را به زنجیر  وفا بسپاریم

کلبه عشق را در بهار در کنار جنگل بسازیم

بیا تا آسمان قلبهایمان را آبی کنیم

وتنها منو تو پرنده های آن باشیم

بیا در کنار دریا همراه با پرستوها ی عاشق

بخوانیم تا که دنیا باور کند

عشق ماندنی است

 

زيبايی عشق
 
زيبايی عشق به سکوته نه فرياد
زيبايی عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن
عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست میده
عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره
عشق سخن گفتن با نگاهه
عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

اگه کسی دیوانت بود عاشقش باش

             اگه عاشقت بود دوستش داشته باش

           اگه دوست داشت بهش علاقه نشون بده

           اگه علاقه بهت داشت فقط بهش لبخند بزن

 منکه حسابی دیونتم

ببین

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:42  توسط مجید   | 

سکوت

 

چيزی جز سکوت در برابرت ندارم...هيچ !                            

حالا من در هياهوی درونم گم شده ام

ببين  به  کجا رسيده ام

فقط يکبار بنگر به من ببين

چگونه می پرستمت

 

ببين  به  جای اشک برايت دعا می کنم..

 

ببين برای گفتن ِ  ؛ دوست داشتنت ؛ التماس می کنم 

در سکوت می شکنم..... تو را فرياد می زنم.....

در سکوت اشک می ريزم...برای تو لبخند می زنم....

بمان !!!! ....بمان تا فريادم به گوشت برسد.....

لبخند بزن...که آرزوی ديدنش را دارم...

هنوز صدای خنده هايت در گوشم آواز می خوانند..

آواز سر مستی ..آواز  زندگی

به پاکيت قسم...به زلالی آب قسم

دوستت می دارم.......

+ نوشته شده در  ساعت 13:41  توسط مجید   | 

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زيباست

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:41  توسط مجید   | 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:41  توسط مجید   | 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

 

 

ترا گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب               

                                                       و اینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند ان گاه

                                                       چه اتش هاکه دراین کوه بر پا میکند هر شب

تماشایی ست پیچ وتاب اتش ها خوشا برمن

                                                       که پیچ وتاب اتش را تماشا میکنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

                                                      چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

                                                       که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هر شب

تمام سایه هارا میکشم بر روزن مهتاب

                                                    حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب

دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش

                                                     چه بی ازار با دیوار نجوا میکنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟

                                                     که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:17  توسط مجید   | 

                      

من

                              هر روز

                                      تو را مرور میکنم

                                              این کتاب زندگانی

                                                         تا کی؟

                                                              ورق خواهدخورد

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انقدر  درد  درون را در دل خود ریختم

تا که خود با درد هستی سوز خود امیختم

 

تا جدا ماند من در من ز  هر بیگانه ای

از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم

 

برگ زردی بودم و در تند باد حادثات

بر تن هر شاخه ی بی ریشه ای اویختم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از محبت بس که دیدم رنج ومحنت

                                فرق محنت را ندانم از محبت

                                                                      

خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من

خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من

کسی که دلم را کشیده خدایا در اتش غم

نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم

بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل

نخواهم دلی را دل قابلی را     که شد باعث نا توانی من

به عشقی اسیرم   به دردی دچارم

که از محنت ان قراری ندارم      

  سیه شد از ان زندگانی من...............

+ نوشته شده در  ساعت 13:14  توسط مجید   | 

در دلت می خندی

در دلت می خندی

به من و سادگی ام

و تو می پنداری

که چه احمق هستم

که تو را می خواهم

تو مرا له کردی

و دلم را که پر از عاطفه بود

غرق نفرت کردی

به گل و باغ و قناری سوگند

که به من بد کردی

و گل عشق مرا پژمردی

تو پرستوی دلم را کشتی

تو منافق هستی

تو دورویی

تو پر از زمزمه مردابی

تو پراز زمزمه شوم شبی

صورتت

صورت یک مار پلید

تو به یک دیو شباهت داری

که لباس پریان را دارد

اشتباه از من بود

دیو بر تو شرافت دارد

+ نوشته شده در  ساعت 17:5  توسط مجید   | 

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

+ نوشته شده در  ساعت 17:3  توسط مجید   | 

به خاطر تو....

پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو ،

بهش گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟

با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو

با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز .

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟

در حالی که گریه می کرد گفت :

به خاطر کسی که برای هیچ زنده است

+ نوشته شده در  ساعت 17:1  توسط مجید   |