تبليغاتX
آواز قو

آواز قو

د ر د د ل ه ا ی م ن

نوروز

هر روزتون نوروز

 

این کلیپ هم عیدی شما:

 صدای بارون

صدای بارون
بوی موهات زیر بارون بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس بوی خیس تن خاک
جاده های مهربونی رگهای آبی دستات
غم بارون غروب ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من ای  تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل تن تو ارزونی خاک
بوی موهات زیر بارون بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس بوی خیس تن خاک
یاد بارون و تن تو یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون صدای پای تو بوده
همدم تنها یی هام غصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره تو رو یاد من می یاره
 یاد گلبرگهای خیس روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل تن تو ارزونی خاک
                             

+ نوشته شده در  ساعت 23:9  توسط مجید   | 

سال نوتون مبارک.

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یاد

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من من تن خسته را دریاب

مرا افسانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا صبح

همیشه خواب تو دیدن دلیل بودن من بود

چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یاد

نه از دور و نه از نزدیک تو از خواب آمدی ای عشق

خوشا خود سوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

برای گوش کردن به آهنگ اینجا کلیک کن.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:36  توسط مجید   | 

میگن قو فقط وقتی تنها میشه و هیشکی براش نمی مونه آواز میخونه و بعدمیمیره.

امروز اومدم بگم که این آخرین آواز قو هست و دیگه قو برا آواز خوندن اینجا نمی یاد.

میگن خدا بنده هایی رو که بیشتر دوس داره بهشون بیشتر تنهایی میده آخه می خواد اونا فقط واسه خودش باشن.

نمی دونم خدا چند تا دوس داره .میدونم که زیاد نیستن.آخه دوست خدا بودن سخته.دوستای خدا پر غصه اند ..

میگن همه غصه ها از شادی میان و همه شادیها از غصه ..

میگن آنتی غصه ها خودشون آخره غصه هستن.

میگن آدما روح دارن و یه روزی باهاش می پرن میرن پیش خدا.منم دلم میخواد برم پیش خدا اما پرای روحم رو شکستن.

میگن یه دل رو فقط یه بار میشه شکست. منکه باورم نمی شه آخه دل منو....................

البته اینارو فقط میگن.. شایدم راست نگن.

آرزو میکنم سال نو همه آبجی ها و دادا های خودم خوش باشه و دل همه شون شاد.

 

 بهار با هزاران رنگ و ریا می آید ونباید آسوده ماند وقتی...
در کنار ما میمیرند مردمانی از
بلای نداری!

بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیدهء عقل مست تو، چرخهء چرخ پست تو گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمی شود

خمر و خمار من توئی، باغ و بــهار من توئی خواب و قرار من توئی، بی تو بسر نمی شود

جان ز تو نوش می کند، دل زتو جوش می کند عقل خروش می کند، بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من توئی، ملکت و مال من توئی آب زلال من توئی، بی تو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شدی، زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی، بی تو بسر نمی شود

دل بنهند بر کنی، توبه کنند بشکني این همه خود تو می کنی، بی تو بسر نمی شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی، بی تو بسر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای، بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم،بی تو نه مردگی خوشم سر زغم تو چون کشم، بی تو بسر نمی شود

<<مــــــــولانا>>

سال نو همه تون مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 17:9  توسط مجید   | 

خدايا پروردگارا "

من عاشقم معجزه عشق را دريافتم و سر تسليم بر آستانت فرود آوردم 

                                             

+ نوشته شده در  ساعت 15:33  توسط مجید   | 

آموخته ام که...

آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.
 آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .
 آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .
 آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .
 آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي »
 آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .
 آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .
 آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت .
 آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .
 آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .
 اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش.
 آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.
 آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم .
 آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.
 آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.
 آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
 آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.
 آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .
 آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .
 و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .
 و آموخته ام که
عشق ،  مهرباني ، گذشت ، صداقت و بلند نظري خصلت انسانهاي انسان است.
+ نوشته شده در  ساعت 15:32  توسط مجید   | 

 نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟

 گفت : نه .

 گفتم :خسته میشی بزار خوب کمکت کنم .

 گفت : نه ، خودم جمع می کنم .

 گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

 نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم .

 بعدش گفت : می دونی چیه رفیق ، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن ، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده .

 میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره .

 گفتٌ: تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم.

 دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود ،اون هر کسی نبود . گفتٌ و اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود .

+ نوشته شده در  ساعت 15:28  توسط مجید   | 

خسته ام

خسته ام از زندگی از سوز و ساز

 خسته ام از سوز درد انتظار

 و چه دنیای پر از شور و شریست

 مردمانش را نقاب دیگریست

 عشق می دزدی خرابت می کنند

 دوست می داری جوابت می کنند

خسته ام .......

+ نوشته شده در  ساعت 15:27  توسط مجید   | 

بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .

.... شب افتاده است و من تنها و تاریکم .

و در ایوان من دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی

+ نوشته شده در  ساعت 15:26  توسط مجید   | 

خداوندا

خداوندا

اگرروزی تو از عرشت به زیر آیی  لباس فقر بر پوشی

غرورت را برای لقمه ای نان بریزی زیر پای مردان پست و لاایمان

زمین و آسمانت را کفر می گویی!!!

خداوندا

اگر در ظهر گرما خیز تابستان لبان تشنه ات را بر کاسه روئین قیر اندودی بگذاری

تن خود را به زیر سایه دیوار به دست خواب بسپاری

و قدری آنطرفتر خانه های مرمرین دیوار بینی

و دستانت برای کاسه ای  این سو آن سو در گذر باشد

که شاید عابری از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی    نمی گویی؟!!!

خداوندا

اگر روزی گذر کردی  زحال ما خبر کردی

وبا چشمان خود نامردمیها را نظر کردی

پشیمان میشوی از قصه ی خلقت

از این بودن

زمین و آسمان را کفر می گویی   نمی گویی؟!!!

+ نوشته شده در  ساعت 16:33  توسط مجید   | 

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم، خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق بدستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست
+ نوشته شده در  ساعت 15:39  توسط مجید   | 

خدا جونم کجایی؟

خدایا به بزرگی خودت کمکم کن

من نیاز دارم به وجودت به بودنت به حس کردنت

به هم صدائی و محبتت

خدایا در کنارم باش من الان محتاجم به بودنت

من نیاز دارم که الان تنهام نذاری

خدایا در این شرایط کنارم باش و منو تنها نذار

من می ترسم

من از تنهائی می ترسم از اینکه تنها بمونم و تو در کنارم نباشی

از اینکه تنهام بذاری و من رو دیگه به حساب نیاری

خدایا تو یاور بی پناهانی

من تنها پناهگاهم توئی

تنها تکیه گاهم توئی

مراقبم باش ومن رو تنها نذار

خداوندا ما رو زیر سایه محبت های خود قرار بده

+ نوشته شده در  ساعت 18:2  توسط مجید   | 

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.
ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.
اما بهترين دوستان
حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.
+ نوشته شده در  ساعت 18:0  توسط مجید   | 

دست تقدیر

 

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:37  توسط مجید   | 

حالمان بد نیست

حالمان بد نیست ٫ غم کم می خوریم کم که نه !! هرروز ٫کم کم می خوریم

آب می خواهم ٫ سرابم می دهند . عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب !!

خنجری بر قلب بیمارم زدند ٫ بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ٫ از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد ٫ یک شبه بیداد آمد و داد شد

عشق ٫ آخر ریشه زد بر تیشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

بس ای دل نابسامانی بس است . کافرم !!! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست .. بت پرستم ٫ بت پرستم ٫ بت پرست

بت پرستم ٫ بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم می کنم راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن .... من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه !!!!! در شهر شما یاری نبود؟ قصه هایم را خریداری نبود؟؟؟؟؟؟

وای!!! رسم شهرتان بیداد بود .. شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد خون من ٫ فرهاد ٫ مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسموم تان

این همه خنجر دل کس خون نشد ٫ این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه ! فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه ! هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه !

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت :

«ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

+ نوشته شده در  ساعت 17:20  توسط مجید   | 

نمی زارم نوازش کسی شب ناز مژه هاتو خواب کنه

نمی زارم خونه آرزوموکسی با اومدنش خراب کنه

نمی زارم یه غریبه بانگاش پادشاه دل بی ریات بشه

من میخوام خودم پرستشت کنم

نمی زارم که کسی خدات بشه

+ نوشته شده در  ساعت 19:32  توسط مجید   | 

 

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم بخندومت ولی می تونم باهات گریه کنم.

اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش بدی  بهم بگو قول میدم که ساکت باشم.

اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم.

اگه یه روز سراغمو گرفتی و ازم خبری نشد یه سر بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم.

اگه یه روز رفتی ودیگه بر نگشتی بهت قول نمیدم که منتظرت بمونم ولی ازت می خوام وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بذار.

+ نوشته شده در  ساعت 18:56  توسط مجید   | 

 

نمی خوام بین من و بین دلش جنگ بشه  

نمی خوام عشقی که اون نداره کمرنگ بشه

من فقط یه چیزی از خدا می خوام دلم میخواد

واسه یه بار هم که شده دلش برام تنگ بشه

+ نوشته شده در  ساعت 19:48  توسط مجید   | 

مرگ قو

کنار دشت قوی زیبا توی برکه تنهایی

با یه بغل خاطره می کرد زندگانی

بالهای خسته اون نای پرواز نداشتن

کنار درخت پیر همه اونو تنها گذاشتن

یادش میافته اون روزا چقدر می نازید به پراش

تو این تنهایی دوباره دلش شده پر از خراش

تو این فضای غریب غم تو چشاش نمایونه

با این همه ابر سیاه هواش هوای بارونه

توی این سوزش و سرما پر و بالش که شکسته

با یه رنج و با یه زحمت رو دوتا پاش نشسته

زندگی براش یه کابوس دلش می خواد سفر کنه

با اون آواز دلنشین شب و می خواد سحر کنه

لرزشی داره تو صداش نفساشم هی می گیره

تنش گرما نداره دیگه داره اون می میره

این آخرین آواز قو نشانه سفری سبز

سفر به شهر خوبی ها به شهری بدون درد

چه ساده و چه راحت دیگه اون دردی نداشت

آوازش که تموم شد چشاشو واسه همیشه روهم گذاشت

+ نوشته شده در  ساعت 19:28  توسط مجید   | 

+ نوشته شده در  ساعت 20:7  توسط مجید   | 

چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد


و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و

 
به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی‌ ، حس کنی که دوسش

داری.....


چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو  به دیواری تکيه بدی که زير

 آوار غرورش

 
همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف

بزنی


 اما وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی....چه قدر

 سخته

 وقتی


 پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی

 

 بخندی


تا نفهمه  دوسش داری.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ

ديگری ببينی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:41  توسط مجید   | 

تنها

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش

لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت:

«مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور،

جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي

 تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه

 ا‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه

 لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه

 نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي

 تنهام».  حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی  خوشحالم و چيزی که بيشتر

 خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام  

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:33  توسط مجید   | 

+ نوشته شده در  ساعت 17:18  توسط مجید  

نیستی

چنان دل کندم از دنیا
که شکلم، شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگ من تماشایی ست

مرا در اوج می خواهی
تماشا کن! تماشا کن!
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر
نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی
قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردند که همدردند

شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پُل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردند که همدردند



اردلان سرفراز

 

http://www.parsimusic.com/lyricView.php?IdAlbum=16&IdSong=118


+ نوشته شده در  ساعت 16:23  توسط مجید   | 

قایقی خواهم ساخت

پشت دریا شهریست
+ نوشته شده در  ساعت 20:33  توسط مجید   | 

صدایم کن

صدایم کن

صدای تو ترانه است

نفسهای تو در گوشم کلام عاشقانه است

اگر از بودن وماندن بدون عشق دلگیرم

صدایم کن به آوازی که من بی عشق میمیرم

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار

صدایم کن صدایم کن

در آغوشت نگاهم دار

امروز که محتاج توام جای تو خالیست    فردا که که بیایی به سراغم نفسی نیست

+ نوشته شده در  ساعت 17:18  توسط مجید   | 

رویا

يک نفر

يک جايی

تمام روياهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهايی کردی

اين حقيقت رو به خاطرداشته باش

يک نفر

يک جايی

                                      در حال فکر کردن به توست
+ نوشته شده در  ساعت 16:52  توسط مجید   | 

نیایش
+ نوشته شده در  ساعت 21:4  توسط مجید   | 

چکاوک

چکاوک

کجای این جنگل شب . پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون بغز نمیکنم ببین

سفر نکن خورشیدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهیه این سفر نشو

نزار که عشق منو تو . اینجا به اخر برسه
بری تو و . مرگ من از . رفتنه تو سر برسه


نوازشم کن ببین . عشق میر یزه از صدام
صدام کن و ببین که باز . اونچه میگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو . کمم قد یمیم گمم
اتشفشانه عشقمو . در یا یه پر تلا تمم

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغز نمیکنم ببین

من این آهنگ داریوش رو خیلی دوست داریم.

برای گوش کردن به آهنگ چکاوک رو آدرس زیر کلیک کنید.

http://www.parsimusic.com/lyricView.php?IdAlbum=465&IdSong=3725

+ نوشته شده در  ساعت 21:2  توسط مجید   | 

ای گل تازه...

یار دل آزار
+ نوشته شده در  ساعت 16:49  توسط مجید   | 

یار دل آزار

ای گل تازه که بویی ز وفانیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

 

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

 

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

 

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

* * *

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

 

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

 

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

 

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

 

به جفا سازد و سد جور برای تو کشد

* * *

شب به کاشانه‌ی اغیار نمی‌باید بود

 

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

 

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنه‌ی خون من زار نمی‌باید بود

 

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

 

موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

* * *

دیگری جز تو مرا اینهمه آزا نکرد

 

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

 

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

 

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

 

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

* * *

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

 

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

 

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

 

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

+ نوشته شده در  ساعت 16:16  توسط مجید   | 

ناز پیوستن...

ناز پیوستن

ناز پیوستن پلک تو به هم همچو بر خورد دو ابر که از آن صاعقه بر می خیزد

نور میپاشد بر دشت دلم.

و لبانت که آبستن نایاب ترین لبخند است میگشاید در من افقی را. 

+ نوشته شده در  ساعت 10:49  توسط مجید   | 

لحظه های انتظار

لحظه های انتظار

 <<  لحظه های بیقرار و بیقرار      انتظار و انتظار و انتظار..  >>

من تا آخرین نفس...نام ترا بر لبانم جاری خواهم ساخت٬

و تا آخر دنیا منتظر نگاه مهربان تو می مانم.

من  انتظاری تلخ و زجر آور را به صبح سپید عشق

پیوند خواهم زد...و تو این را میدانی.

+ نوشته شده در  ساعت 12:49  توسط مجید   | 

صبر

صبر [من و تو...]صبر من وتو



به آنان که ویران میکنند بگو ...

 بگو که  من دوباره خواهم ساخت

با همه بی تفاوتی ها و با همه دشمنیها من خواهم ساخت آشیانم را

و به همه ثابت خواهم کرد که عشقم را با تمام ناتمام های دنیای پوچ

معاوضه نخواهم کرد.

میسازم همه ویرانیها را  و بر آن نام پر افتخار عشق خواهم گذاشت.

بگو  که تمامی تزویر و ریا هاتان هم اندکی دلم را زخم نمیزند

من فقط نگران صبر اویم...  .

+ نوشته شده در  ساعت 12:43  توسط مجید   | 

شکلات

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات داشتم گذاشتم توی دستش. اون یک شکلات گذاشت توی دستم

من  بچه  بودم . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد.دیدکه مرامی شناسد.خندیدم .گفت< دوستیم ؟> گفتم:

<< دوست دوست >>  گفت :  < تا کجا؟ > گفتم : < دوستی که تا ندارد > گفت  < تا مرگ > خندیدم و گفتم :

<< من که گفتم تا ندارد ! >> گفت :<< باشد تا پس از مرگ !>> گفتم << نه نه نه تا ندارد >> گفت قبول    << تا آنجا که همه دوباره زنده شوند یعنی زندگی پس از مرگ باز

هم با هم دوستیم . تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشدمن و تو با هم دوستیم.>>

خندیدم و گفتم << تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یک تا بذار. اصلا یک تا بکش از این

دنیا تا آن دنیا. اما من اصلا تا نمیگذارم.>> نگام کرد .نگاش کردم.باور نمی کرد.میدانستم

او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید.

 

گفت <<بیا برای دوستی مان یک نشانه بزاریم.>> گفتم <<باشد.تو بزار.>>

گفت<<شکلات.هر بار که همدیگر و میبینیم یک شکلات مال تو یکی مال من.باشد؟>>

گفتم <<باشد.>>

هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش او هم یک شکلات توی دست من.باز همدیگر

رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم.دوست. من با تندی شکلاتم روبازمیکردم ومی خوردم.

می گفت <<شکمو! تو دوست شکمویی هستی.>> و شکلاتش رو میگذاشت توی یک

صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم:<< بخورش!>>می گفت :<< تموم میشه میخوام

تموم نشه.واسه همیشه بمونه.>>

صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو نمی خورد. من همشو خورده بودم.گفتم:

<<اگه یه روز شکلات ها رو مورچه ها بخورندیا کرم ها آن وقت چه کار می کنی؟

گفت:<<مواظب شان هستم.>>می گفت میخوام نگه شون دارم تا موقعی که دوست

هستیم ومن شکلات را میگذاشتم توی دهنم و میگفتم:<< نه نه تا نداره دوستی که تا

نداره.>>

 

 

یه سال دو سال چهار سال هفت سال چهارده سال شده.اون بزگ شده منم بزرگ شدم

من همه شکلات ها مو خوردم. اون همه شکلات هاشو نگه داشته.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 اون  اومده  امشب تا خداحافظی کنه. می خواد بره بره اون دور دورا . میگه میرم اما  زود

بر میگردم من میدونم که میره و بر نمی گرده.یادش رفت شکلات رو بهم بده. من یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم:<< این برای خوردن.>> یه شکلات هم

گذاشتم کف اون دستش <<این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت>>

یادش رفته بودکه صندوقی داره برای شکلات هاش .هر دو رو خورد. خندیدم.میدونستم

دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه.

خوب شد همه شکلات هامو خوردم اما اون هیچ کدومشونو نخورد.حالا با صندوق پر ازشکلات نخورده می خواد چیکار کنه؟؟!.
+ نوشته شده در  ساعت 12:18  توسط مجید   | 

دلم که میگیرد نگاهم را به آسمان آبی پیوند میزنم

 تا شاید ابری پیدا

شود تا در بارانی ترین لحظات فراق چشمهایت٬همراهی ام کند.


+ نوشته شده در  ساعت 11:59  توسط مجید   | 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

 

مطمئن باش و برو

ما گذشتیم وگذشت......
ضربه‌ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگي‌ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در  ساعت 20:6  توسط مجید   | 

تورا گم کرده ام امروز ...

وحالا لحظه هاي من ..

گرفتار سکوتي سرد وسنگينند..وچشمانم...که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...

نمي داني چه غمگينند ..

چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي تو..

نمي دانم چه خواهد شد....پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم.....

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم....!

+ نوشته شده در  ساعت 18:56  توسط مجید   | 

مرگ قو

+ نوشته شده در  ساعت 17:2  توسط مجید   | 

مرگ قو

شنیدم چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

 رود گوشه ای دور وتنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 که خود در میان غزلها بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی زآغوش دریا بر آمد

شبیی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن  که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:39  توسط مجید   |